وقتی ملتی، مدتی را در فقر فکری به سر میبرند، گذرگاههایی در پیش رو خواهند داشت؛ بحران شناخت هویت، بازماندن از ارزشهای نداشتهی درونی، عقب ماندن از پیشرفتهای جهانی و ... .
آنگاه ، یا تسلیم تصمیمهای دیگران خواهند شد، یا به دنبال ارزشها و ارزشگذاری برای بهبود وضعیت خود خواهند رفت، یا اینکه با گردنکشی و ادعاهای کاذب ، سعی بر کوفتن دیگران به عنوان دشمن و تعالی گذشتهی خود با هرحالتی که میداشته ، می کنند.
گویا این وطنپرستی (nationalism) ، آنهم به افراط ، در دورهی سیاهبختی تاریخ هر ملتی باید بروز پیدا کند. وطنپرستی ، که علت وجودیش به دنیا آمدن در آن کشور است(مثلا در عراقمرزی با ایران ، دیگر هنر نزد شما نیست وبس ) ، و افراطش نمود خودبرتربینی ذاتی وطنپرست دارد تا آنجا که دشمنی با دیگران (دشمن بیگانه) را میآورد(بروز واضح این پدیده را در نازیسم باور کنیم). رهبر و عالمان و اندیشمندان نیز در این موج گرایش ناگهانی عقبماندههای تازه به دورانرسیده ، مانند هر "غیرعالم به زمان خود" میخواهند برای جذب ملت به افکار و مواضع خویش ، بین ارزشها ، وطنپرستی را ارزشمند بنمایند. هویت ملیایرانی ، جعل میکنند واسلام و ایرانی را جعلی میکنند. میخواهند ایران و اسلام را بر پا دارند به قیمت نابودی و تحریف هردو. ایرانی را به شرط اسلام و اسلام را به شرط ملیت ایرانی ، پایه میگذارند. تکلیف بقیه دوستان بیگانه معلوم است ؛ نجیبان و نمکپروردههای "مردمی علمیافته از سرزمین پارس" خواهند بود که وارث شاهنشاهکوروش کبیر و محمد و منجی و انقلاب کوبندهی شاهنشاهی اند.
وطنپرستی؛ گریزگاه تازه به دوران رسیدهها ... .
فقط یک سال از من دیرتر به دنیا آمده بود. قدش بلندتر، مویش سفیدتر و هیکلش بزرگتر از من نشان میداد و همین دلیل اشتباه خیلی ها شده بود. دیروز بابا شده بود. نزدیک ظهر پیامک داد: «عمو جان! سلام. من اومدم!»
قبلا الهه گفته بود که بچه یشان دختر است، ولی احتمال داشت که پسر باشد. یادم هست وقتی پسر خاله یمان هم پدر شده بود، همه می گفتند که به او داشتن پسر بیشتر می آید ولی برادر بزرگش که بر عکس پسر داشت، پیش بینی می شد دختردار شود! حالا نوبت او بود تا پیش بینی ها را برهم بزند. من اولین فرزندم پسر بود، اما همه انتظار داشتن دختر را از من داشتند.
امیرعلی را بخاطر این پیشنهاد دادم که نام نزدیکترین دوستم امیر بود و از طرفی هم نباید در اطرافیانمان زیاد تکراری باشد. وقتی بردیمش بیمارستان صبح بود و تازه آفتاب شهر را بیدار کرده بود. پدر و مادرم اولین نوه ی پسریشان، پدر و مادرش اولین نوه یشان و مادربزرگش اولین نبیره اش بود. خواهرم اولین بار عمه، برادرانم اولین بار عمو، خواهرش اولین بار خواهر و برادرانش اولین بار بود که دایی میشدند.
دختر یک روزه ی سومین برادرم، نامش هنوز مشخص نبود. الهه گفته بود: «شاید اسمش رو زینب بذارن.»
من فکر کردم با اسم دخترم نباید یکی باشد. غیر از او در اقوام نزدیکمان هم این نام زیاد است. باید به اصغر بگویم اسم دیگری برای نهمین نوه ی پدر و مادرمان انتخاب کند.
خانم دکتر خالقی هنوز نیامده بود. ساعت یازده بود. خواهرم گفت: «دل نگران نباش. چون سزارین باید بکنه، دیر نمی شه. دفعه اولتون هم که نیست!»
نزدیک اذان شد. رفتم سرویس بهداشتی بیمارستان که در طبقه ی اول بود. بعد هم نماز خواندم. زود تمامش کردم و به طبقه ی همکف برگشتم. رو به مادرها و خواهرهایمان کردم و پرسیدم: «چه خبر؟!»
خنده های آنان حاکی از آن بود که زینبم آمده بود. ظهر عاشورا بود و صدای تعذیه خوانی از دور به گوش میرسید. کمی گذشت تا پرستاری با دخترم در آغوش، به سمت ما آمد و گفت: «مبارکه! باباش کیه؟!»
سریع گفتم: «من!»
وقتی نوزد را از او گرفتم، خواهرم با سر اشاره کرد که شیرینی پرستار را بدهم. من هم از جیبم یک اسکناس هزار تومانی به او دادم. همه در حال تبریک گویی و شباهت دادن به مادرش بودند. سبزه بود. مادرش گفت: «خاطره هم اول به دنیا آمدنش سبزه بوده ولی کم کم قشنگ شده!»
من بویش کردم. بوی مادرش را نمی داد. روی مبل راحتی کنار پذیرش نشستیم و مشغول اذان گقتن در گوشش شدم. اولین برادرم حتما در گوش فاطمه اذان میگوید. نعیمه زن اصغر امروز به الهه گفته بود که اسمش را فاطمه گذاشته اند. فاطمه اولین نوه ی مادرم که با دومین نوه یعنی برادرش بیش از یک دهه فاصله ی سنی داشت، حالا یک دختر دایی همنام پیدا کرده بود. آیا در گوش فاطمه ی بزرگ هم، اکبر اذان گفته است یا پدر بزگتر از اولین داییش؟! من فکر میکنم او نگفته است، چون اکبر در آن زمان لباس روحانی نداشت. بعلاوه با احمد، شوهر تنها خواهرم در درس رقابت داشته اند.
اصطلاحا، پسر شبیه خودم را خودم مسلمانش کردم. ساعت حدود ده بود که به طبقه ی سوم همان بیمارستانی رفتم که یک سال و دو ماه بعد کام دخترم را با شربت نذریی که در آن نزدیکی می دادند، باز کردم. بلافاصله بعد از دیدنش، اذان را گفتم تا بعد به طبقه ی هم کف بروم و او را به اولین ها نشان دهم! مچ پای امیرعلی مقداری مشکل داشت که بعدها مدت زیادی برای درمانش وقت گذاشتم، ولی افاقه نکرد.
چند ماه دیگر پسرم ده ساله میشود اما دختر عموی جدیدش یک روزه است. خواهر امیرعلی حتی از پسر اکبر هم بزرگتر است.
پس اول فاطمه که با پنجمین و آخرین برادرم امید، تنها یک سال فاصله دارد. بعد صالح برادرش که یازده ساله است. بعد امیرعلی و زینب و پس از آنها محمد حسین پسر اکبر که پنجمین نوه است. یاسین، پسر برادر دومم زکریا که شش سال از من بزرگتر و بعد از من ازدواج کرده، ششمین نوه ی پدر و مادرم است. صادق نام فرزند آخر خواهرم است که هفتمین و بعد از او حُسنی دختر اکبر هشتمین نوه است. نهمین آنها هم این فاطمه ی اصغر است. امروز خواهرم به الهه گفته بود که دهمین نوه حتما باید از او باشد، ولی من نمی دانم چه باید بکنم!؟ از طرفی هم الهه که حدود سه سال پیش همسرم شده، هوس مادر شدنش کرده است. به من می گوید: «عیسی! نباید فاصله ی سنی مادر با اولین فرزندش زیاد باشد. بعلاوه من هم مثل تو بچه می خواهم!»
تلفن را برمی دارم و به بهروز چهارمین برادرم که دقیقا فاصله ی سنیش با من عکس با زکریاست و در تهران دانشجوست، تماس میگیرم.
- سلام!
- کجایی؟
- کی اومدی؟!
- مامان بابا خوبن؟
- چه خبر عمو جان؟!
- کی می خوای بری ببینیش!؟
- فردا عصر باشه، من هم با الهه میایم!
- کس دیگه ای هم میاد؟
- مگر اکبر هم اومده از قم؟
- اشکال نداره ما هم میایم!
- فقط حدود یک ساعت مانده به غروب با من تماس بگیر تا با هم برویم!
- فعلا خداحافظ.
الهه که در بین صحبتم با بهروز گفته بود سلامش برسانم، عصبانی نشان می داد. به من گفت: «فردا آن ساعت کودکانه ای را که در مغازه ی ساعت فروشی خیابان احمدآباد دیده بودیم را بخر و بعد از کادو کردنش به خانه بیا تا با هم به خانه ی مادر زن اصغر برویم.»
چهار ماه شده است که امیرعلی و زینب را ندیده ام!
اولين جلسه ي يكي از اساتيد امسالم:
رويكرد نظام جهاني؛
از محوريت اقتصاد و قدرت سخت
به فرهنگ و اقتدار نرم!
و اين خيلي خطرناكه!...
عید فطر روزی است که گویند آدمی از هواهای نفسانی آزاد می شود!
این ملاک خوبی است برای فهم اینکه ما و دیگران چقدر طاعات و عباداتمان مورد قبول حقّ تعالی واقع گردیده است!
آیا توانسته ایم عقل و شرع رو بر حسّ و دل خود ترجیح دهیم؟!
(بنا بر فتوای آیت الله سیستانی و خیلی از مراجع و...)
اما خوب اینجا وبلاگ گروهی است و قوانین خاص خودش را دارد. از این رو خود را موظف دانستم برای شما و برادران عزیزتر از جانم دلیلی ذکر کنم از مرخصی تا اطلاع ثانوی خودم از نه تنها آپ کردن بلکه سر زدن به این فضای گرانقدر و بهره گیری از نظرات عزیزان مرتبط.
اما دلیل:
حقیقتا دلیل، درس است و کار و شلوغی سر... به قدری که آرایشگاه رفتن هم افاقه نکرده و خلوت نمی شود... البته بنده به آن بندگاه خدا حسرت می خورم که از حد بالایی از استعداد خداوندی بهره می برند و می توانند به چنین اموری هم بپردازند... خدا به ما هم این نعمت را عطا فرماید ممنونش هستیم... اما با حساب و کتابی که من در زمانم کردم، می بینم نمی رسم و مروت حکم می کرد که دلیلی بیاورم... تا آنکه مقبول دوست افتد...
البته مستحضر شده اید که بنده به حکم همین دلیل، احتمالا تا مدت مدیدی از بهره بردن از کامنت هایی که شما عزیزان برای من در ذیل این متن لطف می فرمایید محروم خواهم بود... و البته از خواندن دیگر یادداشت های گرانقدر اخوی های گرام و کامنت های شما برای آنها...
پس راحت تر هستید که کامنتی در ذیلش یا مطلبی در نقد و تاییدش نگذارید...
البته به قول آقا محسن: انتم مختارون
یا علی
التماس دعا تا فرصت بعدی...
نمونههایی از ترجمهی جدید منتشرشدهای را بخوانید ، تا توضیح بیشتر را بیاورم :
- آل عمران/191:« رَبَّنَا مَا خَلَقْتَ هَذا بَاطِلاً
سُبْحَانَکَ فَقِنَا عَذَابَ النَّارِ ...»
تو این آسمانهای افراشته چرخان و این زمین گسترده بیجان را بیهوده و باطل نیافریدی
تو از بازی و سرگرمی و توپ بازی منزّه و بر کناری ... .
- نساء/8:« وَإِذَا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُوْلُواْ
الْقُرْبَى وَالْیَتَامَى وَالْمَسَاکِینُ فَارْزُقُوهُم مِّنْهُ وَقُولُواْ
لَهُمْ قَوْلاً مَّعْرُوفًا ...»
و هر گاه خویشان آن مرحوم و ایتامی که در کفالت او به سر میبردهاند و کارگران
کارگاه و مزرعه و کارخانه آن مرحوم بر سر قسمت حاضر شوند، آنان را از میراث مرحوم
اربابشان روزی بدهید ... .
- نساء/16:« وَاللَّذَانَ یَأْتِیَانِهَا مِنکُمْ
فَآذُوهُمَا فَإِن تَابَا وَأَصْلَحَا فَأَعْرِضُواْ عَنْهُمَا ...»
و آن دو تن از مردان خود را که با رفتن به خلوت مرتکب فحشا و همخوابگی شوند بعد از
گواه چهار تن شاهد، هر دو را پس گردنی و چوب ترکه و لنگه کفش آزار دهید و تعزیر
کنید ... .
- مائده/3:« حُرِّمَتْ عَلَیْکُمُ الْمَیْتَةُ وَالْدَّمُ
... وَأَن تَسْتَقْسِمُواْ بِالأَزْلاَمِ ...»
حرام است که گوشت حلال را با قرعه و لاتاری میان صاحبان آن تقسیم کنید که این فسق
و پلید است ... .
- اعراف/22:« فَدَلاَّهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا
الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْءَاتُهُمَا وَطَفِقَا یَخْصِفَانِ عَلَیْهِمَا مِن
وَرَقِ الْجَنَّةِ ...»
شیطان آدم و همسرش را با نیرنگ و فریب خام کرد و به سوی بوته گندم برد و چون از
بوته گندم چشیدند تنبانشان بر تنشان درید و شرمگاهشان از داخل تنبان بیرون افتاد و
شیطان با ریشخند شادی، آن دو را ترک کرد. آدم و همسرش با اضطراب و وحشت که چرا
چنین شد و چه وضع رسوایی برایشان رخ داد به رفوگری پرداختند و برگهای درختان را بر
تنبان خود وصله میزدند تا شرمگاه خود را از دید پریان و فرشتگان بهشتی نهان
بدارند ... .
- انفال/44:« وَإِذْ یُرِیکُمُوهُمْ إِذِ الْتَقَیْتُمْ فِی
أَعْیُنِکُمْ قَلِیلاً وَیُقَلِّلُکُمْ فِی أَعْیُنِهِمْ ....»
آن روز که شما با مشرکان روبرو گشتید خداوند عوض نزول فرشتگان طرح دیگری به کار
برد: آنان را در چشم شما اندک نمود تا تشجیع شوید و ثابت قدم بمانید و شما را در
چشم آنان کم و اندک نمود تا خام شوند و شما را یک لقمه چپ بشمارند ... .
- بقره/29:« هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم مَّا فِی الأَرْضِ
جَمِیعاً ثُمَّ اسْتَوَى إِلَى السَّمَاء ...»
او همان خدایی است که نعمتهای زمین را برای مهمانی شما مردم آفرید سپس به سوی
آسمان پر کشید و گازهای آسمانی را در قالب هفت پیکر آسمانی پیراست... .
- یوسف/43:« وَقَالَ الْمَلِکُ إِنِّی أَرَى سَبْعَ
بَقَرَاتٍ سِمَانٍ ...»
حکومت فرعون سپری شد و سنّت پادشاهی در مصر برقرار گردید. آن روز پادشاه مصر در
برابر سنای حکومتی گفت: من در خواب دیدم ... آقایان نمایندگان: اگر در گزاره خواب
و رؤیا سابقه دارید فتوا بدهید که رؤیای من چه گزارهای دارد؟
- طه/60:« فَتَوَلَّى فِرْعَوْنُ فَجَمَعَ کَیْدَهُ »
با این قرار و مدار فرعون مجلس سنا را ترک کرد بعد از آن حیله خود را سامان داد
... .
- نساء/34:« الرِّجَالُ قَوَّامُونَ عَلَى النِّسَاء بِمَا
فَضَّلَ اللّهُ بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ وَبِمَا أَنفَقُواْ مِنْ أَمْوَالِهِمْ
...»
مردها بر سر خانمهایشان ناظر و قیومّند از این رو که مردها بر زنها از حیث خرد و
رشد اجتماعی فزونی دارند: یک دکتر مرد بر دکتر زن برتری دارد و یک حمّال مرد بر
حمّال زن ترجیح دارد ... .
- فصلت/12:«» وَزَیَّنَّا السَّمَاء الدُّنْیَا
بِمَصَابِیحَ وَحِفْظًا ذَلِکَ تَقْدِیرُ الْعَزِیزِ الْعَلِیمِ
و ما آسمان نزدیکتر شما را که مریخ باشد با چراغهای آسمان دوم که در هم ریخته است
مزیّن کردیم. این چراغهای سنگین وسیلهای است برای تهدید و در هم کوبیدن کافران و
هم برای حصار بندی و نگهبانی سنای بالاتر از نفوذ پریان. هندسه عزّتمند دانا چنین
است .
- محمد/38:« هَاأَنتُمْ هَؤُلَاء تُدْعَوْنَ لِتُنفِقُوا
فِی سَبِیلِ اللَّهِ ...»
اینک این شما هستید که دعوت میشوید تا در راه خدا انفاق کنید و کسری بودجه را
تأمین نمایید ... .
- ص/5:« إِنَّ هَذَا لَشَیْءٌ عُجَابٌ »
.. واقعاً طرحی است شگفت و سخنی شاخدار .
بسیارخوب ؛ خندیدید؟ تعجب کردید؟ هردو؟ این ترجمهای جدید از قرآن است. گویا چاپ آن متوقف شدهاست .
خندیدن (ضحک) و فکاهی از ارتباط دهی نامناسب ولی قریب به ذهن گزارهها و نشانههاست.
وقتی به قرائتهای قراء گندهی بینالمللی و دستگاههای دوازدهگانهی قرائتشان و بینفس خواندن یکدقیقهای گوش میدهم، هیچ ارتباطی بین معنا و زیروبموتأکیدهایصوتی ایشان نمییابم. مضحک هست ولی خندهام نمیگیرد. چون همین افراد، پنج سال حبس را به جرم خواندن قرآن با موزیک و سبکی بعید میدهند...(دیگ به دیگ میگه: ...) جلسات 3.5 ساعتهای هم بدین گونه با حضور... به پشتیبانی صدا و سیما و موسّسات، محفل انس باقرآن عنوان میگیرد.
این دست های خالی و ساده
دخیلتان
ما را
فقط به رسم رفاقت
دعا کنید...
...............................................................
عاقبت
یک روز مغرب
محو مشرق
می شود
عاقبت
غربی ترین دل
نیز
عاشق
می شود
شرط می بندم
زمانی که
نه زود است و
نه دیر
مهربانی
حاکم
کل مناطق
می شود
(با اجازه از سراینده)
این سه تا عبارت هر کسی که مراسم شبهای قدر مسجد کوی دانشگاه تهران رو میاومده منتظر شنیدن یک خبری می کنه؟
دیروز-دوشنبه- توی کوی خبرش اومد که همسر این شیخ بزرگوار، استاد برجسته حوزه و و البته دوست صمیمی دکتر عابدی به رحمت خدا رفته. (رحمها الله)
دیشب بچه های مسجد کوی رفته بودن امام زاده صالح تجریش، دیدن و عرض تسلیت به حاج آقا. آخه تو اطلاعیه اونجا زده که حاج آقا امسال شبهای قدر «به احتمال زیاد» اونجا است، نه مسجد کوی.
جالب تر از همه این بود که اونهایی که توفیق رفتن به اونجا و نشستن پای صحبت های حاج آقا رو داشتن، همه متعجب از دست این پیرمرد دوست داشتنی برگشته بودند. آخه حاج آقا به رسم همیشگی اش، نیم ساعت تموم ملت رو با حرف ها و صحبت هاش، خندونده بود.
تشییع پیکر همسر ایشان، امروز (سه شنبه) ساعت 9 صبح از منزل ایشان خواهد بود. فاتحه فراموش نشود.
.....................................................
صدای بلند آمدن پیامک موبایلش، نفر کناری او را کمی ترساند. مقصدش را چهار راه شهدا، به رانندهی تاکسی گفته بود.رانندهی تاکسی هیچ عکس العملی نسبت به صدای موبایلش نشان نداد. مرد کناری وقتی دید،حرکتی برای پاسخ گویی به موبایلش نشان نمیدهد، خود را جابجا کرد و نگاهش را به پنجرهی سمت خود دوخت.
هادی هنوز داشت کتاب داستانی را که روی کیفش که بر روی رانهایش گذاشته بود، میخواند. غیر از راننده و مردکناری که او هم کیف مشکیش را روی پاهایش گذاشته بود، کسی سوار ماشین نبود.
سرش را هرچند دقیقه از روی کتاب برمیداشت و به سمت جلو نگاه میکرد. از کنار سمت چپ سر راننده سرک میکشید و خیابان را ورانداز میکرد. پاییدن خیابان آنهم به آن شکل، بعداز صدای موبایلش زودتر انجام شد. دفعهی قبل که سعی کرد با راست کردن گردنش از همان سمت راننده، موقعیت مسیر رابررسی کند، کمتر از یک دقیقه بود.
کاغذی را از چند صفحه قبلتر از جایی که داشت میخواند برداشت و به آخرین صفحهای که خوانده بود انتقال داد. کتاب را بست و داخل کیفش گذاشت. دست راستش را به طرف جیبش برد و اسکناسی را بعد از چند ثانیه به آهستگی بیرون کشید. با همان دست، موبایلش را از جا موبایلی چرمی کنار کمرش برداشت و به صفحهاش نگاهی انداخت. مهدی پیام داده بود: «سلام! با اجازه نام و عکسم را از روی وبلاگ برداشتهام. عزت زیاد!»
هادی به راننده گفت: «آقا من همین جا پیاده میشوم!»
سخن او، صورت مرد جوان کناری را به طرفش برگرداند. نگاهی به موبایل قدیمی هادی که صفحهاش هنوز روشن بود انداخت. تاکسی کنار خیابان ایستاد. مرد جوان قد بلند، درب تاکسی را باز کرد و پیاده شد. هادی بعد از گرفتن بقیهی کرایهاش از راننده، خود را به طرف درب کشاند و بعد از اینکه جای گرم محل نشستن مرد جوان را حس کرد، پیاده شد و بدون نگاه کردن صورتش، به او گفت: «ببخشید! »
جوان قد بلند که پیراهنی سبز رنگ به تن داشت، چیزی نگفت و بعد از رفتن هادی به سمت پیاده رو، به جای گرم خود بازگشت.
چهار راه شهدا صد متری جلوتر بود. ترافیک سنگین بود و هادی زودتر از تاکسی به آنجا میرسید. پیاده رو نسبتا شلوغ بود و همه نوع آدمی در آن رفت و آمد میکردند. بعضی به طرف چهارراه شهدا و عدهای که تعدادشان بیشتر بود، عکس جهت هادی حرکت میکردند.
سعی کرد به پیرزنی که تغییر مسیر ناگهانیش باعث شد سرعتش را کم کند، برخورد نکند. موبایلش را دوباره نگاه کرد. با دکمههای روی موبایلش جواب داد: «چرا؟!»
در امتداد خیابان یکی از گلدستههای حرم، به سختی دیده میشد. برج ساعت حرم جلو گلدستهی طلایی بود. در حال حرکت دست راست هادی روی سینه اش بود و لبانش به حرکت درآمد و چیزی را گفت که فقط خودش شنید. سرش کمی به سمت جلو خم شد ولی بلافاصله به سرجایش برگشت. با چشمانش موانع انسانی و غیر انسانی مسیر را دید زد.
بلاخره به محل کار خود رسید. بعد از احوال پرسی مختصری با همکاران، بر سر میز خود رفت و اولین کاری که انجام داد، روشن کردن کامپیوترش بود. چند دقیقهای طول کشید تا بتواند به وبلاگ گروهی خود که با برادر دیگرش، ماهها قبل راه اندازی کرده بودند وارد شود. از عکسی که دو نفری با هم انداخته بودند و نام مهدی در قسمت نویسندگان وبلاگ خبری نبود.
ایمیل خودش را آورد ولی دید که برادرش پای اینترنت نیست. موبایلش را برداشت و با او تماس گرفت. چند ثانیه بیشتر طول نکشید که دوباره تلاش کرد تماسش برقرار شود. دفعهی چهارم دیگر نگذاشت بوقهای تماس به آخر برسد و خودش بیخیال شد. موبایل را در جا موبایلی کمربندش گذاشت. گوشی تلفن سفیدی که در کنار میزش روی فن بود را برداشت و شمارهی رمهدی را گرفت ولی بازهم توفیق حاصل نشد.
وقتی از نمازخانهی اداره که در طبقهی منهای دو بود، به اتاقش برگشت، موبایلش را که در شارژ گذاشته بود برداشت. رضا دو مرتبه تماس گرفته بود. پیام هم داده بود: «کلاس بودم. جان در خدمتم! تا بعدازظهر در خوابگاه مشغول مطالعه و... هستم!»
حدود ده دقیقهای طول کشید تا کارهای باقی ماندهی قبل از نمازش را سر و سامان دهد. موبایلش زنگ خورد.
مهدی بود. از جایش بلند شد و بعد از بیرون آمدن از اتاق، به سمت چپ سالن که خلوتتر بود رفت. دکمهی سبز گوشیش را زد و گفت: «سلام! این چه مسخره بازی است که درآوردی؟!»
- عیک سلام!
هادی گفت: « میگویم این چه کاری که کردی؟!»
- این بازتاب کار و نوشتههای خودت است!
روی صندلیهای آخر سالن نشست. ادامه داد: «یعنی چه؟!»
- وقتی نوشتههای سیاسی تو اینقدر عامیانه میشوند که به جای تولید نوشته فقط به چند وب یا سایت معلوم الحال ارجاع میدهی و تمام نگاهها و نوشتههای قبلی ما رو زیر سوال میبری، باید بگویم که دیگر من نمیتوانم، در این وبلاگ حضور داشته باشم!
هادی که بلند شده بود و در چند قدمی همانجا دور خودش راه میرفت، گفت: «آخر اگر هم اشکالی وجود دارد، تا کنون قبل از موضع گیری، با هم بحث میکردیم. حالا یا دلایل من تو را متقاعد میکرد یا تو مرا مجاب میکردی!»
- خوب تو چرا اینکار را این دفعه نکردی؟!
هادی دست چپش را روی گردنش گذاشت. به گنبد مدرسهی علمیهای که از پنجرهی پشت صندلیهای آنجا دیده میشد، نگاه میکرد. گفت: «مگر چه تغییری در نوشتههایم بوجود آمده که تو اینقدر عوض شدهای؟!»
- من تغییر نکردهام! دقیقا این تو هستی که تغییر کردهای! من بیش از دو ماه است، تقریبا از ابتدای شروع اتفاقات سیاسی اخیر، دارم این تغییر نگاه تو را تحمل میکنم! »
دوباره روی صندلیها نشسته بود. صندلیی که اینبار انتخاب کرده بود رو به سرویسهای بهداشتی بود. گفت: «بیخود تحمل میکردی! بعد هم چرا بیربط حرف میزنی!؟»
- خودت بیربط حرف میزنی!
هادی گفت: «حرفم را قطع نکن!»
- درست شما بزرگتر و استاد ما بودی و هستی ولی قطع میکنم چون که داری توهین میکنی!
هادی گفت: «من چه توهینی کردم؟! فقط دارم به تو میفهمونم که این حرفها از تو نیست! این نوع دیالوگ مال افرادی است که در طیف مقابل ما قرار دارند!»
- بله این بیمنطقی مال آنهاست اما تو هم داری مثل آنها کاملا بیدلیل و بیمدرک موضع میگیری!
کنار سرویسهای بهداشتی که در انتهای سالن قرار داشت، مخزن آبسردکن بود. هادی لیوانی از آب پر کرده بود. آن را نخورد. گفت: «من موضعم تغییر نکرده بلکه به خاطر شرائط فعلی مجبورم مثل خودشان موضعگیری کنم! والا کسانی که مرا میشناسند، میدانند که نوع دیالوگ من چگونه است! آنهایی هم که نمیشناسند، اشکالی ایجاد نمیکنند، چراکه تمام موضع گیریهای من، خصوصا این پست آخری که تو را اینچنین برافروخته کرده است، فقط نقل قول است! آنرا هم که توضیح دادم که این مطلب یک نگاه است، همین!»
- آره نقل قول هست، اما چرا از طرف مقابل نقل قول نمیکنی؟! این خود مشخص میکند، بی میل به این نوع نگاه نیستی! تازه این هم این مقایسههای سطحی و قضاوتهای ظاهری!
هادی لیوان خالی آب را در سطل کنار آبسردکن انداخت و به طرف صندلیها برگشت. گفت: «مهدی من از تو تعجب میکنم!»
- تعجب؟! چرا؟
روی همان صندلی اول نشست و گفت: «اگر نبود اینکه سالها در مورد امثال این مثائل با هم حرفها زده بودیم و کلنجارها رفته بودیم تا مباحث، واضح در ذهنمان شکل بگیرد...»
- اینبار من از تو تعجب میکنم که ...
ابروهای پر پشتش را درهم کشید. با صدایی کمی بلندتر گفت: «گفتم حرفم را قطع نکن!»
- باشد! ببخشید! خوب بفرمایید.
هادی با همان حالت ادامه داد: «بد جوری جوّگیر شدی!»
- من جوّگیر شدم یا...
هادی گفت: «باز...»
- ببخشید!
هادی ابروهایش به حالت سابق برگشته بود. از جایش بلند شد و به طرف اتاق حرکت کرد. گفت: «آره جوّگیر شدی! ولی از تو توقع نداشتم مثل آن اطرافیانت که قرار بود فقط برای آشنایی با نوع تفکراتشان با آنها رفت و آمد کنی، بشوی و قدرت تشخیص حقیقت و حقیقتنمایی را از دست بدهی!»
- آخر تو در پایتخت که نیستی ببینی چه اتفاقاتی افتاد!
دیگر به آستانهی اتاقش رسیده بود. ایستاد و گفت: «درسته نبودم ولی خبرهایی که من دارم به اقتضای در پیشانی بودن فعالیتهای این مدتم، بیشتر از تو بوده است.»
- آره ولی...
هادی گفت: «ببین این کاری که کردی را اصلاحش کن و مثل همیشه بعد از بحث و نتیجه گیری اقدام کن!»
- نه اول این پستت را بردار تا صحبت کنیم!
به پشت میزش رفت. گفت: «باشد ولی ادامهی صحبت را بگذار برای شب. از خانه تماس میگیرم! الان باید بروم.»
- امری نیست؟!
هادی گفت: «نه! خدا حافظ.»
- خدا حافظ.
گوشی موبایل را در جای خودش گذاشت. خود را روی صندلی جا به جا کرد. به سایت پشتیبان وبلاگش رفت و بعد از ورود به مدیریت وبشان، آخرین پست را که بیشترین نظرات خوانندگان را نیز تا کنون به خود اختصاص داده بود، حذف کرد.
عالمت غافل است و تو غافل! خفته را خفته کِی کند بیدار؟
خیانت روشنفکر یا خیانت روشنفکری؟ کدامیک: خدمت و خیانت روشنفکران(کتابی از جلال آل احمد)؟ آیا روشنفکر، طبقه خاصی از جامعه است؟ آیا مانندپیامبر را هم روشنفکری هست؟ آیا روشنفکری، یک حرکت و اصطلاح تازه و بدیعی است؟ طعنه و کنایههای روشنگری، از بیسوادی است یا بیتعهدی یا مصلحت؟ روشنفکر را چه تفاوت است با منافق و بی ادب(حکمت را بیاموزید اگرچه از منافق، ادب از که آموختی؟...)؟بازخوانی«صحیح»ها، ضرورتی بر روشنفکری نیست؛ پیش آوردن یک «اشتباهِ»واضح هم، طرح سوال وزمینهی رشد میآورد. اما روشنفکر؛ تعهد، خدمت و اخلاصش بایسته است که رهآورد و موقعیت مباحث«صحیح» و «اشتباه» را بسنجد تا به ناصواب و گمراهی نینجامد.
تقدیم بعدی : ( علم و تئوریزه کردن )


